صد دانه یاقوت
نویسنده : ترگل شیرعلیان
قصه گو : صدف خالقی
یه روز سرد و بارونی پاییزی، وولک به پشت پنجره رفت.
«وای چه بارونی میاد! کاش مامان اجازه بده برم تو حیاط و زیر بارونا بازی کنم.»
مامان وولک از شنیدن این پیشنهاد خوشش نیومد و گفت: «چه حرفایی میزنی ووروجک من! تو این بارونا بری تنهایی بازی کنی؟! خدایی نکرده ممکنه سرما بخوری. ولی قول میدم چند ساعت دیگه ببرمت بیرون.»
وولک غرغر کنان گفت : «پس من الان چیکار کنم؟ حوصله ام سر رفته.»
مامان وولک گفت: « می تونی بیای به من کمک کنی. دارم انار دون می کنم تا همه با هم انار دون شده بخوریم.»
وولک که عاشق انار بود و همیشه پاییز و زمستونا رو به خوردن انار می گذروند با خوشحالی گفت: « آخ جون! باشه!»
خلاصه، وولک و مامانش تو یه بعد از ظهر پاییزی که صدای چک چک بارون به روی پنجره ها به گوش می رسید، با هم دیگه انار دون می کردن.
وولک از مامانش خواست که شعر انارها رو برای هزارمین بار براش بخونه. چون اون عاشق این شعر بود و همیشه از شنیدنش لذت می برد.
مامان وولک خوند : « صد دانه یاقوت! دسته به دسته! با نظم و ترتیب! یکجا نشسته!»
وولک همون طور که یه تیکه انار دستش بود به دونه های انار نگاه کرد و گفت: « مامان! واقعا این دونه های انار با نظم و ترتیب اینجا نشستن. چه قد مرتبن!»
مامان وولک گفت: « بله خیلی مرتبن. خلفت انار هم مثل خلقت بدن انسان ها پر از رمز و رازه. همون قد که انقد جالبه که قلب ما انسان ها انقد منظم می تپه و به بدنمون خون می رسونه، چینش دونه های انار هم جالبه. دیگه چه چیز جالبی دور و برمون هست که به نظرت باید بهش فکر کنیم؟»
وولک گفت : «اممم…. بذار فکر کنم …. مثلا …. مثلا ….. مثلا این که هر روز تبدیل به شب می شه….. و هر شب تبدیل به صبح …. همیشه اول بهاره بعد تابستون و بعد پاییز و بعد زمستون… آخر پاییز هم که همیشه شب یلدائه.»
مامان وولک گفت : « آفرین عزیزم. اینا همش نشون دهنده ی نظم طبیعته. راستی گفتی شب یلدا! یادته پارسال شب یلدا چه قد بهمون خوش گذشت؟»
وولک گفت: «آره! همه ی همسایه ها رو دعوت کردیم خونمون. انار و آش رشته خوردیم! با هندونه! امسال می خوایم چی کار کنیم مامان جون؟ من خیلی منتظر شب یلدائم!»
مامان وولک گفت : « برنامه ی شب یلدای امسال هم خیلی خوبه! ولی بذار یه راز بمونه! می خوام ببرمت یه جایی که قراره اونجا خیلی بهت خوش بگذره.»
وولک که از شدت تعجب نمی تونست صبر کنه، با هیجان گفت : « مامان! بگو بگو! بگو دیگه! امسال شب یلدا قراره چی کار کنیم؟»
مامان وولک لبخندی زد و گفت : «می گم بهت عزیزم. ولی الان بهتره که دستات رو بشوری و صبر کنیم بابا بیاد و این انارهای دون شده رو با هم بخوریم. شاید بعدش همه با هم بریم پیاده روی.»
وولک که از شنیدن این پیشنهاد خوشحال شده بود به حرف مامانش گوش داد و رفت دستاش رو بشوره. وقتی کنار سینک دستشویی بود و می خواست دستاش رو بشوره چشمش به یه انار بزرگ سرخ افتاد که هنوز کسی اون رو پوست نکرده بود. وولک داشت با خودش فکر می کرد دونه های این یکی انار چه رنگین؟ خیلی سرخن یا نه؟ که ناگهان چیزی رو دید که باورش نمی شد.
احساس کرد انار سرخ بزرگ بهش چشمک زد. وولک چشماش رو بست و باز کرد. فکر کرد داره اشتباه می کنه. ولی وقتی چشماش رو باز کرد دید که حالا این بار انار سرخ هم چشمک می زنه و هم لبخند! و خیلی آروم طوری که کسی نشنوه به وولک می گه : « آهای وولک! اشتباه نمی کنی! خواب نمی بینی! من رو بذار تو جیبت! بدو! من رو ببر تو اتاقت! کارت دارم!»
